" صدایش کن "
یکی گم شد
یکی پیدا
یکی در بند
یکی آزاد
یکی دل شد
یکی دلدار
بیا بالا
بیا بالا
تو در اوجی
همان بالا
تو بالایی
بالاتر آی
همان جا
جای اول
همان جا که حق ما
ولی اکنون
تنت پایین
روحت بالا
تنت را بده به خاک
رها شو برو بالا
همان بالا که درک تو
همان بالا که عشق تو
بیا بالا
بیا بالا
برو" ساجد"
برو زین پس
تکاپو کن
تکاپو کن
برو "ساجد"
کمی دورتر
برو بالا
از این پله
به آن پله
برو آرام
برو آرام
صدایش کن
صدایش کن
برو آنجا
که نتوان دید
آدمی را
که نتوان گفت
حرفی را
برو آنجا
کز سکوتت
فرو ریزد
وحی و پیغامی
فرو ریزد
آه و اشکی
برو "ساجد"
رهایش کن
رهایش کن
برو "ساجد"
صدایش کن
صدایش کن..
امضا:"ساجد" کازرون-قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد
"شاید"
فکر من مبهم
نظر من این است
شاید، هیچ
مبهمی باشد
که ورایش ناپیدا
یا در سراپرده خویش سرشار
هرگز نشود تحمیل این ، این
شاید این، این
آنی بشود
شاید این فرد گیج
در خیال خود
عالمی داناست
شاید این آب رود
کمتر از دریا نیست
شاید این دریا روزی
برسد تا اوج
تا سمائی دور
شاید این من
روزی ما بشود
شاید این "ساجد"
"ساجد ها" بشود
شاید این شاید ها
اساس یک اصل
یا اول دلشوره
یا که امید بقا باشد
شاید این شاید
پایان سخن باشد
آری
پایان سخن باشد...
امضا:"ساجد"کازرون-قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد
"رویا"
زمستان است
هوا سرد و تاریک
می بارد باران
دختر رویاهایم را
می خواهم از باران
زمستان است
دختر رویاهایم را
آخرش می بینم
آخرش می دانم
مال من خواهد شد
آخرش می دانم
خواهم دید او را
در این سردستان
یا زمستانی دگر
دختر رویاها
چهره اش پنهان است
ابرها می غرند
رعد ها چهره پنهانش را
گاه روشن
آفرین بر رعد
آفرین بر دختر
آفرین بر من
من او را می خواهم
می خوانم باران را
می خوانم عشقم را
اینک
داده ام باران
دختر را
به راستی که او
حقیقت یک رویا بود...
برچسب:
نویسنده: ساجد
" دیوانه"
همه گویند
مجنون چرا دیوانه شد
شاید این مجنون
در دهی نزدیک
یا زیر درختی سبز
پری ای عریان دید
یا که مجنونی مجنون تر
یا که شاید لب رودی
دیوانه شهر را دید
با خدا حرف می زد
شاید این مجنون
گذرش افتد به راه
بگوید من را
بوسه ام داد حوری
یا پری ای مست!!
می شود من هم دیوانه شوم روزی؟
من که خود مجنون ناشده دیوانه ام
گر که من مجنون شوم
پری ای دیوانه ام
آری
من دیوانه ام
من دیوانه ام
دیوانه ام....
امضا:"ساجد" کازرون -قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد
"خدای من"
تو زیبایی
تو دانایی
تو از پرده خبر داری
هم این رو را
هم آن رو را
تو آن دانا
تو آن بالا
تو آن لایق
تو آن یاور
خدای من
نه پیدایی نه پنهانی
نه نیستی و نه هستی
تو آن هستی، تو آن هستی
خدای من ،خدای من
منم "ساجد"
پیر و غمگین
در دهی نزدیک
تویی در دل این ده
تویی در دل این پیر
خدای من
ندارم کس
جز تویی معبود
چه جانانه می بالم به معبودم
چه زیبا گونه در فکر تار و پودم
منم عاشق،
من آن عاشق
که با عشق می سازم جاده ای را
که هر عاشق
گذر کرد معبر را
بداند عاشقی راه است
و هر راه عاشقی خواهد
من آن عاشق
ندانم پشت پرده
چه دنیاییست
ندانم که معبودم
چه داناییست
نمی دانم
به هر حال نمی دانم
من آن عاشق
که می خواهم
که معبودم
بفهمانم
که معبودم
ببخشایم
خدای من،
خدای من
من آن خواهم
که مولایم را ببینم
بس دمی اندک
اله من ،اله من
نظاره کن سراج من
نظاره کن صباح من
خدای ما
خدای من....
برچسب:
نویسنده: ساجد
"پیش رو"
به قلم سوگند
پر ز ایمان بود
دستش جنبید
و کمی لرزید
برداشت مهر
رو به عشق ایستاد
من خودم دیدم
پیرمرد
عشق را خواند
همچنان پیش رفت
تا پرده غیب
و کمی نزدیک تر
در نمازش
قوه تشخیص
شاخص تر
و خلوصش
بارز تر
و دمش
پر جوش تر
اندکی باید ماند
و نگاهش کرد
تا بفهمی عشق را
تا بدانی رویش را
همچو ادراک حس
حسی گفتش
همچنان پیش رو
هدف نزدیک
می شود رفت
تا تشخیص
هر چه خوب تر
بهتر
آنجا
می شود فهمید
حم یا ن
می شود فهمید
ق را
می شود دید
یس را
یا که طه را
یا خدا را
یا خدا را....
برچسب:
نویسنده: ساجد
"پرستو"
باز شب شد
شبی دراز
شبی گرم مهر
گرم راز
شبی فارغ از سیاهی و ریا
شبی که روز،ستاره کم نورش بود
شبی که من
خنده کردم پرستوی سیاه
دگر ندیدم رویش
دگر ندیدم کوچش
کاش
لب می بستم
خواب می رفتم
می مردم
لیک در این شب
پرستوی امیدم رفت
باز
روح درونم رنجور شد
حس غرورم مخدوش شد
که چرا خنده؟
که چرا رفتن؟
لیک زین پس
کر خواهم شد!!!
کور خواهم شد!!!
لال خواهم شد!!!
که آید روزی پرستو...
برچسب:
نویسنده: ساجد
"بیا"
چه زلال است این آب!!
زنی پاک روان
در کنار رود روان
شاید شوید پایش
شاید بوید دستش
شاید بوسد آب را
چه زنی است این زن!!
مهربانی را داده به آب
شور نوشیدن داد به آب
شاید آید سویم
شاید آید سویم روزی
زنی زیبا ، بس مهربان
و گوید بیا "ساجد"
کلبه ات بنا سازم به دست خویش
و روحت را فنا سازم به رسم خویش
گویدم
ای یار خوشبختی
که هر لحظه به یک حالی
دمی در حال مدهوشی
دمی در حال بیداری
بیا با من بمان
بمان با من ،بیا
بیا....
امضا:"ساجد"
برچسب:
نویسنده: ساجد
"باز باران"
باز باران بارید
روی شهر ما
روی بام ما
روی چتر من
روی پای من
باز باران بارید
خیس شد لانه ها
شروع شد ترانه ها
بلند شد خنده ها
باز باران بارید
روی سقف دل
روی مهر سرد
روی مهر گرم
باز باران بارید
روی شیشه ها
پشت شیشه ها
من نشسته ام
در سایه فلوت
گیتار می زنم
با ساز بادی
رقاص می خرم
می دمم سازم را
می دمم روحم را
در پی دمیدنم
در حال دویدنم
می خوانم ز عشق
می خوانم ز آب
می سرایم همه
شور و حال و شوق
با صدای باد
با صدای آب
زنده می شوم
زنده می شوم...
امضا:"ساجد" کازرون - قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد
"مورد"
اندکی خواهم رفت
کمی دورتر از این خاک
پشت شن های روان
یا که شن های ساحل
اندکی خواهم ماند
به قدر یک رشد
به قدر رویش یک حس
و سپس خواهم رفت
طی خواهم کرد
جاروب خواهم زد
این جاده تنگ
بس به درازای نیل
می روم تا دوردست
تا کنارای مورد
موردک ها بس زیبا
شاخکی خواهم چید
خواهمش داد به آب
و سپس بازگیرمش از آب
خواهمش داد به داماد وعروس
تا بدانند اینان که مورد
نه درخت غم بلکه
می تواند شادی
می تواند
نقطه عطف وصل
یا به گرمی عاطفه باشد ....
امضا:"ساجد"کازرون-قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد
"دروغگویم"
شب آمد و تنهایی
و تو ای باغ امیدم
از خانه برون آی
با تو سخن دارم
همه چیز را باید گفت
همین امشب
همین حالا
شب تار است و بارانی
رعد همه جا را نورانی
برق خانه خاموش
و تو در خانه من
بگذار بگویم من
به تو بد قولی کردم
به تو می گفتم
کلبه ای دارم
و تو را خواهم برد
فراتر از این خاک
روی صخره های ساحل
کلبه سپید من
بر بلندای آسمان
دروغگویم
افتاده و شرمسارم
خانه ام درویشی است
خانه ای از کاه و گل دارم
شکننده دلی دارم
عشق زیبایی دارم
حقیقت را باید گفت
درویشم
دروغگویم
تو را دوست دارم
بگذار بگویم باز
هر چه باشی
من تو را می خواهم
من فدای لب مستت
درویشم و عاشق
آری،
همین ها را باید گفت
باید امشب دل را به دریا بزنم
مرگ و شیون یک بار
باید امشب فکر کنم
در سکوتی محض
از کجا آمده ام؟
آمدنم بهر چه بود؟
من کجایم؟
به کجا خواهم رفت؟
بهتر آن است
راه دل سیر کنم!!
گر تو خواهی دل
بیا با من
بیا
آری
جز این ها نتوان گفت
حقیقت پنهان نمی ماند
همه چیز را باید گفت
تو ببین خانه کوچک من را
خاکیست
پنجره اش چوبیست
دفترم باز است
مدادم مشکیست
همه چیز زیباست
به رنگ عشق
به رنگ من
به رنگ دم
تو بیا اینک
به پیش من
و بدان معشوقم
چه جایی بهتر از اینجاست؟
همه عشق و همه مهر
همه گرمی سپهر....
امضا:"ساجد"کازرون -قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد
"دخترک"
آنجا
دختری دستانش باز ، گویی
هوا می گیرد
یا که فرشته می چیند
هر فرشته،یک انگشت
شاید هم حسی مبهم
می تراود بر دست ها
کس نمی فهمد او را
دخترک سوی تاکستان
خوشه ها را صحبت کرد
هر درخت تاکی
در هاله ای نورانی
دخترک چشم هایش
می چرخید آرام
شاید جبریل حول تاک
شاید خبریست اینجا
شجری طیب
درختی آسمانی
خوشه ها می خندند
برگ ها می لغزند
دانه ها مرواریدند
دخترک نام دارد
دانه ها هم نیز
دانه ای هست حوری
دانه ای هست تسنیم
دانه ای دیگر شوق
دانه های دیگر هم هست
دانه ای چون سالک
دانه ای چون تشخیص
دانه ای چون کشف
یا که عابد و عارف
پشت سایه تاکند
روی این خاک پاک
سر فرو می آرند
دخترک با وضو می چیند
با شور می بیند
دخترک گوید
نه تنها تا ک
هر درختی محترم است
هر وجودی شخصیتی است
هر نسیم حامل پیغامی
هر بدی شاید
خوبی را محتمل است
دخترک می داند
می شود با برگ مو
قایقی کوچک بافت
یا که با چوبش
نی لبک ساخت
همچنین می داند
سکوت تاک را
دخترک هم ساکت
همنوا با تاک
دخترک
دختر آن وسعت دور
دختر رویاها
او آمده شاید
حقیقت یابد
و که می باید ، یابد
حتما می یابد
دخترک
همنفس باد و نواست
دختر آن شال و قباست
دختر مهر و وفاست
دخترک حافظ قرآنست
دخترک چندی پیش غمگین
بلکه حالا شادِ شاد
او می داند
راز پریان را
هر پری خواهش آن دارد
که گیرد دستش را
چند قدم بردارند
محبت برچینند
دخترک می گفت
هر فرشته در اوجی است
هر فرشته را خویی است
هر انسان دو فرشته
دخترک زیبا فکر
زیبا روی
فکر من نیز چون او
من بر آنم
شاید هر خاری روزی گل بدهد
می شود با حس ،جمله ای زیبا ساخت
می شود با فکر بالا رفت
می شود عرش را بالاتر برد
می شود بام ها را
رو به خدا ساخت
آری
می شود بام ها را
رو به خدا ساخت...
امضا:"ساجد"کازرون-قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد
"خواهم رفت"
من که رفتم سفری دور و دراز
وقت برگشتم
به چه جالب بود!!
آسمان روی بام خانه ما
هنوز سر جایش بود
قانون جذب هنوز برپا بود
روشنای خورشید،در حیاط ما بود
صدای گنجشک ها،همچنان رسا بود
جهان برپا بود
زندگی جریان داشت
همه چیز آرام بود
مادرم
روی سجاده نماز می خواند
پدرم
در آرامگاه دعایم می کرد
اهل خانه همه دلشادند
من هم دلشادم اما
من نخواهم روی زمین راه روم
جای من آن بالاست
جای من پیش پدر خواهد بود
سراغش خواهم رفت
سراغش خواهم رفت
خواهم رفت…
امضا:"ساجد"کازرون -قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد
"پشت پرده خبری است"
گوش کنید
پشت پرده خبری است
چه صدایی دارد حور
چه نوایی دارد یار
چه شتابی دارد آب !!
عمق دانایی آنجاست
گوش کنید
لحظه بیداریست
به قدری نزدیک
یا به قدر بین دو چشم
قدحت خواهند داد
به وزنی معلوم
به عشقی درخور
پیش باید رفت
تا طلوع تشخیص
تا غروب فکر
دو قدم دورتر
نقطه کشف
همچنان باید رفت
پشت پرده وصل
روی آن لحظه گرم
نزد یاران اهل
همچنان باید رفت
سوی پایان هجر
سوی آن لحظه بکر
سوی آن فکرِ فکر
من هنوز در راهم
درونم و برونم
درونم گوید
به کجا؟به کجا؟
برونم گوید
به درون به درون
یا که آن نقطه دور
دل من گوید،"ساجد"
گر بخواهی خبر از پرده غیب
سجده بر خاک بنه
صاحب پرده بخواه
صاحب پرده بخواه...
امضا:"ساجد" کازرون-قائمیه
برچسب:
نویسنده: ساجد
"بینش"
روی سینه هر کبکی
جای انگشتان خداست
می کشم انگشتم را
جای انگشتان خدا
تا بگیرم گرمی را
تا بگیرم هستی را
می بوسم عشق را
می بوسم خلقت را
روی هر قطره آبی
روی هر قطره باران
رحمت حق پیدا
پس ببار باران
روی بام ما
روی شهر ما
من خودم دیدم عشق را
در نوک هر دارکوب
من دیدم مهر را
آن دانه را در نوک
جوجه را داد ،دانه
آن دانه دانه شد مرغی
وآن یکی مرغی دگر
من به قدر بینش خویش
حس خواهم کرد
لمس خواهم کرد
غرق خواهم شد....
برچسب:
نویسنده: ساجد