"پرستو"
باز شب شد
شبی دراز
شبی گرم مهر
گرم راز
شبی فارغ از سیاهی و ریا
شبی که روز،ستاره کم نورش بود
شبی که من
خنده کردم پرستوی سیاه
دگر ندیدم رویش
دگر ندیدم کوچش
کاش
لب می بستم
خواب می رفتم
می مردم
لیک در این شب
پرستوی امیدم رفت
باز
روح درونم رنجور شد
حس غرورم مخدوش شد
که چرا خنده؟
که چرا رفتن؟
لیک زین پس
کر خواهم شد!!!
کور خواهم شد!!!
لال خواهم شد!!!
که آید روزی پرستو...
برچسب:
نویسنده: ساجد