مرغان هیاهو
حتی آن رهگذر پیر
پسرک دوست دارد
همه اینان را
دوست دارد
غوطه رود در آب
شسته شود تن زیبایش
صدا دهد در آب
جنبش دستهایش
پسرک می بیند،
می شنود،
می فهمد،
پریان در آبند
پریان همراهند
پسرک می دید
رقاص تاریکی را
و رقص سپیدش را
همه رقص بود و رقص
همه حس بود و حس،
پسرک مستِ مست
پسرک شادِ شاد
پسرک میان نی زارها ،
پریان می دانند
نی لبک با پسرک دوست
و صدایش همنوا با پارو
هر دو در حال عبور
همه چیز عالیست
همه چیز یک مفهوم
نی لبک،
نی زارها،
لک لک ها، ماهی ها
و قایق روی این آب روان
پسرک می پرسد باز
از آب،
اطلسی ها،
جلبک ها،
او در فکر رهایی
رفتن از اینجا
سوی اقیانوسی دور،
چه خیالی بهتر از این آب
آب و قایق و پارو،
او در حال سرودن،
آب و موج و طغیان،
آب و اقیانوس آرام،
آب و خلیج پارس،
پسرک باز خواند
شعرهایی از پرسش
پسرک پرسشی دارد انگار
پرسشی از جنس آب،
فصل سرماست اینجا
پسرک می بیند
چکمه ها پرآبند
و هوای سردِ سرد
پسرک در حال نماز است ،اینک
در هوایی سرد،
نمازی پر رمز،
نمازی پر آب،
خدای آب پاک و رسول آیینه،
در نمازش پیدا بود
آب و آدینه امروز،
هوا بس سرد امروز،
و خدای گرمی ها،
همه را می بیند
پسرک و گرمکن ها، سردی سرماها،
شال سبزی دارد،
کلاهش بس زیبا،
همه چیز رویاییست،
همه چیز زیباست،
همه چیز هست اما
جای یک چیز خالیست،
جای یک پرسش زیبا،
پسرک پرسشی دارد انگار ،
پرسشی از جنس آب،
من و او تنهاییم
و خدایی که آن بالاست
فکر من با اوست ،
فکر او با من
پسرک باز خواند،الله
و نمازی که ستون ماست
نشاطی دارد او
درونش پر ز هیاهو
باور او این است
آب یعنی عشق، نزدیکی
آب راه کمال ما
لحظه هایی دارد آب
لحظه هایی دور
حقیقت می گفت او،
شب می آید و تاریکی
قرص ماهی بر آب،
شب دراز و آب ،
طولانی تر از هر چیز،
سخن ها دارد شب
آب و کبودی من
آب و تنهایی من
گوید مرا این شب
سرودن کافی
صبح نزدیک و سوالی همچنان باقی
پسرک پرسشی دارد انگار
پرسشی از جنس آب
پرسشی از زبان من
پسرک بهانه بود
بهانه خیال من
پسرک خودم بودم
پسرک عاشق بود
پسرک درد دل شاعر بود
برای تو تا بشنوی هر روز
یاد روزهای کودکی ام
یاد روزهای رفته من
یاد روزهای بارانی،
پسرک در فکر رهایی
شور رفتن دارد انگار
لحظه هایی دارد او
لحظه هایی از حس پر
به ژرفای یک فکر
و سکوتی مبهم
سکوتی که فراگیر است
سکوتی از جنس سنگ
سکوتی از سرماها
سکوتی از گرماها
و سلوکش در سکوتش پیدا بود
چه سلوکی دارد او
سلوکی پر معنا !!
پسرک می رود آنجا
می رود آن بالا
آنجا که پریانند
همه در سیروسلوکند
پسرک گوید
می شود با آب
سلوک آغاز کنیم
سلوکی در شب،باخود،باآب
او در فکر شکوفایی آب،ذهن
رهایی حواس
و زیبایی درون
همه گویند
همه اش هذیان است،لیک
حقیقت داشت
پسرک می گفت نیز
آنجا پریانی چند
زیر نور ماه
خیمه عشقی زده اند
یاس های سپید هم خوشحال
و که می گفت
من پری را دیدم
و به من دست داد
سپس بوسیدم
و به من می گفت
پرسشت گویی از آب است
پریان راز پسرک را می دانند
پسرک دست در دست پری دارد
همقدم با پریان،
می رود تا آب،
تا رسد سوی جواب
پسرک سیمایش چون کرنش آب
فکرش چون جنبش آب
و دمش چون شرشر آب
نگاهش روح بخش زمردهاست
پسرک اینک منقلب است
او کسی را دید
با دو چشم خود
و دلش باور کرد
برچسب:
نویسنده: ساجد