"پرسشی از جنس آب"
قایق همچنان پابرجا
می نواختش موج ، آرام
پسرک میان نی زارها
پسرک فکرها دارد
فکرهایی ز خلوص آب
پسرک پرسشی دارد انگار
پرسشی از جنس آب
که چرا دریاست
گه مواج
گه مدهوش
و چرا در سردی فصل
سطح دریا منجمد است
یا چرا در گرمی فصل
بالا رود دریا
به کجا ختم خواهد شد چرخه؟
به جهان منبسط ما !!
پسرک گوید
چشمم بازو دلم بیدار
سوی هدف می رانم
حتی نسترنی کوچک می داند
پسرک می آید
با دلی شیدایی
پری کوچک شب نیز
منتظر است
تا که آید او
و بپرسد چند پرسش !!
پسرک می تازد
پسرک می راند
سوی سرحد جهان
تا که داند این را
چه کسی ترسیم کرد
جهان هندسه را؟
جهان پر آب را ؟
پسرک این بار
می رود آنجا
سوی آیین ها
پسرک گوید
رسوم را پاس دارم
و هزاران پای دورتر
فرقه ای را دید
از نژاد سرخ
هوهوشان چه زیبا بود
پسرک می داند
تلفیق آیین ها را
تک بودن آیین را
همچنان می رود او
و شوری پابرجا
پسرک شور زمان داشت
دلشوره شب
چه شبی خواهد داشت؟
شب آید و تاریکی
شب و پارو و پسرک
پسرک معتقد است
گر آیید نزد آب
پارو آرام زنید
نکند بشکند این خواب
پسرک غرق در این لحظه ناب
زمزمه ها داشت در این باب
می جستند گرد آب
چند پری پروانه مآب
پسرک پرسشش افزون تر
پری و آب و این همه آب
آب و پری و پاکی
پری و تارو پود خاکی
آب و پریان شب
شب و آرامش آن
پری و تطهیر شبانه
روز خواهد شد
چند قدم از قله فراتر
می روند آن بالا
تا که آید دیگر شب
جرعه آبی خواهند برد
آسمان را خواهند شست
چه نمایی دارد شب
مردم شهر و تماشا !!
همه اش زیبایی
همه اش نیکویی
پسرک می بیند
پریان زیبا را
خیره کنند چشم ها را
پسرک در جوشش
پسرک در عشق کمال
کمالی که در این نزدیکیست
کمالی که در این پرسشهاست
پرسش و ابهامات
پرسش و شیدایی
پرسش از آبی ها
شاید این پرسش ها
یا که قندیل روشنی ها
تا دم مرگ
همچنان پابرجا
تا بلندای هوش
پسرک چون من
پرستوی وجودش
همیشه در فکر است
همیشه در اوج است
همیشه در تب
همیشه در تاب است
پسرک گوید
جنبشی باید کرد
تا که جریان یابد مهر
و که می گوید
کجاست آخر دنیای من ؟
گریزی باید زد
و کاری باید کرد
سوی کشف قرن
و خدای اینان
شکر باید کرد
خدای سبحان
خدای لؤلؤ و مرجان
پسرک زیباست
فکرش زیباتر
تو چه دانی پسرک کیست؟
و چرا آبهای زمان
شیفته اویند
می شود سراغش ز آب گرفت
کلبه اش لب آبی گذران
پسرک منتظر است
که نسیمی آید زود زود
از آن دور دور
حس لطیفش بر آن دارد
روی کلبه رود
روان سازد شعرش
پسرک صدایش زیبا
همچو کودکی من
کودکی تو
به زیبایی آب
پسرک قایقی دارد خُرد
و پارویی که اندازه دستهای اوست
چشمهایش باز
لبالب خِرد آنجاست
می نوازد نی لبکی را گاه
روز یا که شبی پر شور
همه در رقص نی
پری کوچک شب
برچسب:
نویسنده: ساجد